واژگونی خدای روضه‌ها

نه میخواهم بخندانم نه میل دارم بگریانم ترا امشب
که اسلام از ازل گریانده با نام خداوندش ترا هر شب
نه تنها می کُشند بر دار جوانان غرور افراز ایران را
که مادر دیده خونبار است دلش پر درد وجان بر لب

نه امروز سرزمینم را به خون اینک چون این بیگانه می سازد
که این بیگانگان عمریست چو اهریمن که بر کاشانه می تازد
گرم کُشتی،بسوزاندی،بتازاندی وانسان را به دار روضه ها خواندی
خوشا اینک که در ایران من اسلام تازی اینچنین بیخانه می بازد

حدیث میهنم را من به تنهایی شبی در خلوتم با کوه بر گفتم
به آسانی شکست و خرد شد، صد تکه شد از آنچه من گفتم
نماند از پیکرش سنگی که بالد در رخ مهتاب شب روشن
جهان باید کند کاری چو من ابلیس را از دل برون رُفتم

جهان باید کند کاری بر این اندیشۀ خواری بپا خیزد به بیداری
که جز تزریق مرگ آور نباشد نوشدارو بر سگ هاری

مرا اشکم مجالم ده بجز کینه سخن از دیده ها گویم
که خون از دیده ها ریزد به هر کویی که می جویم
شکست و خرد شد افسانه شد رویش در این اسلام
خوشا آزاده گی، یارا و این راهیست که می پویم

در این سالی که آغازش، به از دیروز ز نیکی روشن از فرداست
همایش با مهن خواهان میهن یار، تهاجم بر ستمکاران وحش برماست
صدای مرگ کودک، مادری بر سرزنان، در ازدحام کوچه می روید
خموشی تا به کی؟ یاران بهم دوزید که دود از کندۀ ایران ما برخاست

سیاووش را نشاید لحظه ای خاموش گردیدن
به هر سازی به دور خویشتن بیهوده چرخیدن
چنانم من که اینم من سراسر پر ز آزادی
خدا را واژگون سازم که انسان بال و پر دیدن

سیاووش