هکاک

در اینجا لانۀ موری‌ست، چنان گسترده در نوری‌ست
که دامان سیاهی‌ها به نور آلوده در رودی‌ست
زلال نبض هستی رویش برگی ز اندیشه
روان بر چشمه ذات نهاد آدمی جاری‌ست

در اینجا باده‌آمیزی نشان از می‌پرستی نیست
در این نظم رها گشته خدا یا بت‌پرستی نیست
ز روی چون تو حیوانی نقاب افتاده در گوری
خیانت بر که میرانی که رسم ملک هستی نیست

تو ای هکاک نشانم ده
نشانم ده خدایی را که در خلقت سخاوت داشت
نشان از نامساوی‌ها، خبر از دار غیرت داشت
نشانم ده رسولی را که انسان مقصدش باشد
بجز زرتشت نیکوبخش که دریایی به حکمت داشت

در اینجا هوش بیدار است
خرد پیوسته در بار است
ترا هم می‌شناشم بهتر از الله
که چون کبکی گرفتار است
سرابش کوله‌برفی، ذهن و پندار است
گرت کوری، همه کور و خطاکار است

برو ای دلقک وامانده ز انسانی خویش
برو مزدور بجا مانده به حیوانی خویش
برو وجدان به‌پا مانده به پنهانی خویش
بنگر عمر فدامانده به ریسمانی خویش

برو دلقک به درگاه امامانت ملیجک باش
به کوری، خواری و خفت، آلت‌دستی عروسک باش
زیر پای قاتلان جان و اندیشه ملوسک باش
برو در باغ خیانت، گلپر وجدان، مترسک باش

و بدان ای هکاک
بین من و تو هکاک فرقی‌ست چه بسیار است
از اصل و نسب هکاک فرقی‌ست که بسیار است
از راه و روش، رسم و رسوم، آمد و رفت، ذهن و علوم
هکاک حرفی‌ست که بسیار است
تو… تو به یک نمی‌رسی و من هزارم

تو گزافه‌گوی جاهل، به سر اندیشۀ باطل
ز خودت خبر نداری، خودفروشی ضد عاقل
من گزاف سخن ندارم، خرقه زهد و ریا، مکر و ربا به تن ندارم
بسیارم بسیار، بسیار بسیارتر

من از هزاره‌ها آمده‌ام، من از هزاره‌های دور
از دیرگاهی پر غرور
پدرم نیکو گفتار، مادرم نیکو کردار
شهر من پندار نیک، پیشه‌ام رفتار نیک

و تو اما ز کجا آمده‌ای؟
به کدامین سند از حرکت تاریخ بجا آمده‌ای؟
تو… تو از لجنزاره‌ها آمده‌ای، تو از لجنزارهای گور
پدرت تخم دغل، مادرت شب تو بغل
شهر تو شهر نغل، پیشه‌ات جاکش خر

بین من و تو فرقی‌ست؛ تو از لجنزاره‌ها آمده‌ای، من از هزاره‌ها
بین من و تو فرقی‌ست
بین من و تو هکاک، فرقی‌ست به درازای حرکت تاریخ
ضرب در مجذور پهنای تمدن

بین من و تو فرقی‌ست، بین ما فرقی‌ست
مثل آتش، مثل آب
مثل هستی، مثل نیستی
مثل بیداری و خواب

تو هنوز یک نشدی و به یک هم نرسی
من ز یک زاده شدم و ز هزاره‌ها گذشتم

بین ما فرقی هست؛ من سرم تو سرشکن
من پر از علم و هنر، تو گدایی بی‌وطن
من هزار سر دارم، نه صد آن بشکنی، صدتای دیگر مانده است
من هزار دروازه دارم، نه صد آن را ببندی، صد به دیگر مانده است

من با خرد جفت کرده‌ام، این بسترش آذین کنم
در شام مرگ اهریمن، وین سفره‌اش رنگین کنم
تو بر خرد پشت کرده‌ای، برعکس زنده زنده‌ای
ما برده‌گان آزاد کنیم، تو در خودت خود برده‌ای

ما این قفس بشکسته‌ایم، آن پر گرفته پر گرفت
خواهی بمان در این قفس، تا عمر تو آخر گرفت
سایت ما هک می‌کنی، در دل ترا باور گرفت؟
ننگ و نفرین بر تو باد، از سر گرفت

بین ما فرقی هست هکاک، بین من و تو فرقی‌ست
مثل انسان، مثل حیوان
تو بت کعبه‌پرستی، من خودِ بت‌ساز را
بین ما فرقی هست هکاک، بین من و تو فرقی‌ست
مثل دریا، مثل طوفان
تو به دل خداپرستی، من رخ زیباپرست را

تو ره دانش و بستی، خم اندیشه شکستی
بیشعوری پستِ پستی، می‌نخورده مستِ مستی

بین ما فرقی هست هکاک
تو بت کعبه‌پرستی، من خودِ بت‌ساز را
تو به دل خداپرستی، من رخ زیبا مهستا را
که چون ساقی و در مستی، به ساغر بوسه برگیرد غرورآور و بی‌همتا
که دریا و زمین و آسمان وین ملک هستی را به آغوش او می‌بینم

اگر من را توانم بود، فلک از استخوانم بود
فرو می‌ریختمش یکباره بی‌پروا
جهانی دیگرش می‌ساختم، دور از ستمکاری
لباب لب از سیاووش‌ها، مهستاها

تو ای زیبا سرشت، ای پاک‌طینت
مهستا یاورم، ای تاک‌سیرت
ببخشایم… ببخشایم که در چشمم
خدا را بردۀ موری به موج تار گیسوی تو می‌بینم

سیاووش را نشاید روزگاری سجده بر خاک دروغین خدا کردن
که در زلف پریشانی، هجوم وحشی بادی
خدا را در تو می‌بینم

سیاووش
۱۰ فوریه ۲۰۰۷