از روزنِ نور تا اقیانوس واژهها
داستان قلم و اندیشه معترض من، نه در بزرگسالی، که در ۶ سالگی و از یک معبد رقم خورد. من فرزند ششم مادری بودم که پیش از من، داغ یک فرزند را دیده بود. با جثهای نحیف و مردنی در خانه متولد شدم و همین بهانهای شد تا مرا نذر امام رضا کنند. شش سال تمام، بر اساس باورهای سنتی، موهایم را کوتاه نکردند و حلقهای از طلا در گوش راستم آویختند.
در ۶ سالگی، راهی مشهد شدیم. در ذهن کودکانه من، افسانههای عجیبی از آن مزار میرقصید؛ بزرگترها میگفتند پولها و طلاهایی که مردم در ضریح میریزند، اگر دست نامحرمی به آنها دراز شود، خودبهخود راه میروند و فرار میکنند! کنجکاوی و هوش من، تشنه دیدنِ «راه رفتن پولها» بود. در میان آن هیاهو، دست دراز کردم و یک اسکناس ۲۰ ریالی را ربودم. پول فرار نکرد! و همان اسکناس، روزنی شد که نوری تند بر ذهن من تاباند؛ در همان لحظه دانستم که دنیای بزرگترها آمیخته به دروغ و خرافات است. این اولین گام من در رهایی از زنجیر باورهای تحمیلی بود.
در همان سن، پیش از آغاز رسمی دبستان، خواندن و نوشتن را پنهانی در سایه برادر بزرگم آموختم. با وجود هوش بالا، روحی سرکش، پر از شیطنت و بازیگوشی داشتم. طعم خوش یادگیری، مرا یک سال زودتر به نیمکتهای دبستان رساند و در تمام سالهای تحصیل، قلم یار وفادار من بود. در کلاس پنجم، مقالههایم روی تابلو اعلانات مدرسه، اولین تریبون من برای روشنگری و گفتگو با جامعه شد؛ سنتی که تا آخرین روزهای دبیرستان در آبادان ادامه یافت.
اما سرنوشت فکری من، در یک زنگ آخرِ بارانی و پر از واهمه رقم خورد. روزی که معلم کلاس پنجمم—که نامش در غبار زمان گم شده اما یادش در دلم جاودان است—پس از خالی شدن کلاس، رو به من کرد، مرا پیش خواند و با شتاب و پنهانی، دو جلد کتاب ممنوعه از صمد بهرنگی را در کیفم چپاند. با لحنی آمیخته به بیم و امید گفت: «به هیچکس نگو. تا به خانه نرسیدی آنها را از کیفت در نیاور، فقط قول بده که آنها را میخوانی.»
با لمس صفحات ممنوعه «ماهی سیاه کوچولو» و «۲۴ ساعت در خواب و بیداری»، آن روح پرسشگری که با اسکناس ۲۰ ریالی بیدار شده بود، جانی تازه گرفت. مدتی بعد، به خاطر همان هوش و استعداد، مرا به مدرسه تیزهوشان نیروی دریایی بردند. آن معلم روشنضمیر نیز چندی بعد ناپدید شد و هیچکس هرگز ندانست کجا رفت؛ اما او رسالتش را انجام داده بود و بذر دریا را در دل ماهی سیاه کوچولوی کلاسش کاشته بود.
با همین اندیشه بیدار و با مدرک سیکل، راهی اقیانوس شدم و قدم به کادر نیروی دریایی ایران گذاشتم. دریا، وسعت اندیشه مرا دوچندان کرد و از همان روزها تا به امروز، در سن ۶۷ سالگی، هرگز نوشتن را رها نکردهام. شصت سال قلم، شعر و اعتراض؛ از کرانههای رود کارون تا دریای بالتیک…