با دو صد مهر فزون گشته در این قرن سیاه آهن و دود
از درون قفسی در نفس گیر بجا مانده در این چرخ کبود
با همه سوزش غربت در این شهر که نیست تارک و پود
وز میان سینه ای درمانده از تاب و توان جان و وجود
بر تو ای مادر زحمتکش و دل برده ز یاد عرض ادب
و تو ای بهر دعا مادر خود برده ز یاد عرض درود
روی چون ماه ترا می بوسم که به هر لحظه ز تاریکی این عمر هدر رفتۀ من
باده ای از طپش نور به اندام شکن خوردۀ من می پاشید
رفته آیا از یاد, گذر تلخ به اجبار فرا رفتۀ آن خواهر دلسوز ستم دیدۀ من
که به دلواپسی گوشه چشمی به عروسکهایش حجله را می پایید
می فشارم بر دل مهر آغوش پر از فلسفۀ هستی آن خواهر سر گشتۀ من
که به نانی خوشنود اسب نارام بر آن برده گیش می تازید
برسان عرض ادب به برادرهایم کز درون میسوزند
چشم بر دست تهی ماندۀ خویش روز و شب می دوزند
به سوالی از نان رنگ از چهرۀ خویش می بازند
و به دلواپسی سفرۀ خالی ز نان میبویند
به رفیقان عزیزم تو دگر هیچ مگو حالشان میدانم
که در آن شهر سیاه آسمان بارانیست
یا به سردابه دار یا درون زندان
زندگیشان به نخی بحرانیست
بر مزار پدر سوخته از آتش فقرم بنشان دسته گلی از شب تنهایی من
بر کش از سینه چو آهی بر گور بفشان قطرۀ اشکی ز بینایی من
بر سر خاک به باد رفتۀ او بکش از ریزش کوه به قصر رویایی من
جای اندوه و عزا گریه و خاک بر سر خویش
بکش از سرمۀ دل به چشم دریایی من
مادر آیا به گمانت ترا باز در این دشت جنون خواهم دید
گل لبخند ز لبانت در این آتش و خون خواهم چید
شهر آشوب زده ام روز و شبی مهد تمدن بودش
مادر آیا میهن سوخته از خشم خدا ایرانم
زین سپس روز خوشی خواهد دید
مادر این شهر بپا خاسته از علم و هنر در نظرم زندان است
بیم آن نیست که این کشور پهناور سبز خانۀ رندان است
می طراود مهتاب میطلاود خورشید زندگی عریان است
دخت ایران من از غرش نعلین بازان نیمه شب گریان است
مادر این رویش دنیا بدون رخ تو چون گور است
همه قانون توانمندی انسان به جهان بر زور است
دولتی نیست به دلخواه که کرامت بخشد
عشق امروزی ما ریشه اش در پول است
مادر آیا سخنی هست که در لای ورقهای کتاب قرآن
اندکی مهر و جدا از ستم و دار و جنایت باشد
نقطه ای هست به خطی که در آن
سخن از راز رهایی زنان و جدا از بدی و مکر و خیانت باشد
هست شهری به غرور، که آبادان باشد
سنگر مام مهن, کردستان
یا لرستان باشد
و بلوچستانم
یا خراسان باشد
نکته ای هست که درمان باشد
گفته ای هست که ایمان باشد
سفره ای هست که پر نان باشد
کشوری هست که ایران باشد
مادر این مرده دلان دل ناشاد مرا میشکنند
چرخ ارابۀ دژخیم ز سر و روی شما در گذرند
بغضم از حد بگذشت اشک به دامانم ریخت
غرش خشم ندایانم من، داد فریاد مرا میشنوند
مادر اینجا این پلیسان حافظ جان منند
همه اندیشه به قانون نگهبان منند
نیست داری که بر گردن ما باز آید
و زبان سرخم سر سبزم که بر باد دهد
پدرم نیست دگر تا به سرم سنگ زند
بار اندیشۀ مطرود خدا را به دلم رنگ کند
کاش میبود در این دیر و جهان را میدید
که خدا پر ز ستم با دل ما جنگ کند
گر لبی کس بگشود خشم خدا نازل شد
بین آدم و حوا در آسمان تفاوتی قابل شد
همه یاران وطنخواه به سردابۀ دار آویختند
این چه حکمیست که بر گردن ما فاعل شد
بیگمان مغز سر خر خداوند خوردست
که به ناموس وطن پنجۀ خون آوردست
بر سر خویش مزن بهر خداوند عزا
دیرگاهیست که او لای کتابها مرده ست
ما دل از وسوسۀ اهل بهشت خواهیم شست
و خدا را عریان نیمه شب خواهیم کشت
تا سحر زندگی آغاز شود
فارغ از هر دین فرومایه و سست
مادر آیا چکمه پوشان به ایران مجال خواهند داد
به عروسک بازه گان خواب محال خواهند داد
هست در دست سیانوری که ما نوش کنیم ؟
که سر دار در این پردۀ تقدیر فراموش کنیم
مادر آیا غرش طیاره ها بمب بر قلب مهن میریزند
مرده گان باری دگر بر سر پا میخیزند
مادر آیا این سیه بر جامگان
باهم از قهر وطن میگریزند
مادر از دوری تو به گمان بیمارم
بهر درمان و شفا روز و شب میشمارم
همه شب خواب رهایی دیدن
در پس این قفس تنگ شکست پرگارم
مادر اینان ز کجا آمده اند
چیستن اینان که با رنگ سیاه آمده اند
مادر اینکوردلان به کجا خواهند رفت
کیستن اینان که با نام خدا آمده اند
مادر اینجا ز ملایان خبری تازه نبود
روغن و چای و برنج ایران ، سر دروازه نبود
ما بروشان در و این پنجره ها بگشودیم
و خوشحال و خندان بومیان را گفتیم
توی بازار شما گل شیرازی نبود
مزۀ دلخوش و عطر قند اهوازی نبود
مادر از ماست که برماست ولی
کاش در ذهن جهان این نفت ما
پر بر و پر شر و آوازه نبود
و کس اندیشه نکرد
مردمی پیشه نکرد
تیشه بر دست گرفت
رحم به خود ریشه نکرد
مادر این پول فروش که به ایران آید
سینۀ ملت دربند و ستمدیدۀ ما را بدرد
جای نان بر سر هر سفرۀ بیرنگ و ریا
سرب داغی ز تفنگ قلب تو و مردم ایران بدرد
غربت اندوه بزرگیست و این ما را بس
مشکن حرمت یاران وطن را و این ما را بس
همگی دست بدست متحد آواز کنیم
مهر تحریم ملایان به وطن ساز کنیم
مادر این سهم تو نیست، گوشه ای از جگرت را به زندان ببرند
پشت دیوار اطاقی نمناک ، به شقاوت سر او را چه آسان ببرند
لاشه خواران سیه دل ناکام ، پوست و خونش هراسان بخورند
و به درمانده گی، لاشخوران از جسد و خون دلیران بخورند
مادر این برده گی چوب خدا سهم تو نیست
وین سر بریده ناحق، به حق سهم تو نیست
سهم تو مسکن و نانیست که شاهانش نیست
ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به دامانش نیست
سهم تو زین بر وبوم دانایست
سهم تو زیستن است سهم تو آزادیست
مادر آن رستم دستانم کو
غزل حافظ بستانم کو
کوروشم کو که عدالت بخشد
راوی هزاره داستانم کو
کاوه ام کو که رهم باز کند
نعرۀ نیمه شب کوچۀ مستانم کو
کو سیاووش که به آتش تازد
سرخی آتش هستانم کو
مادر اینجا هیهات ، ما عروسک داریم
رهگذرهای زیادی چون مترسک داریم
پاچه خواران ولایت وه چه بسیار هستند
مُرده شور مُردگانی چو خروسک داریم
باید از مرز جهالت گذشت
ز خدا تشنه عبادت گذشت
باید از مرده پرستی به خویشتن آییم
ز بت و ننگ و رذالت گذشت
📜 بخش پندارشناسی و معنای نمادهای اساطیری و تاریخی بهکاررفته در این سرود:
نماد رستم دستان: بزرگترین و نامآورترین پهلوان حماسی شاهنامه فردوسی؛ نماد قدرت بیهمتا، پاسداری از مرزهای میهن و فریادرس ایران در روزگاران سختی و ناامیدی.
نماد کوروش بزرگ: بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی و نویسنده نخستین منشور حقوق بشر جهان؛ نماد دادگری، رواداری، کرامت انسانی و برقراری عدالت در میان ملتها.
نماد کاوه آهنگر: قهرمان تودهای و قیامکننده دادخواه شاهنامه علیه ستم ضحاک ماردوش؛ نماد کاوهآهنگران تاریخ، انقلاب علیه بیدادگری و برافرازنده درفش کاویانی (نماد آزادی ملت).
نماد سیاووش: شاهزاده پاکنهاد و مظلوم شاهنامه که برای اثبات بیگناهی و راستی خود، با اسب از آتش سهمگین گذشت؛ نماد معصومیت، عبور سرفرازانه از آزمونهای سخت تاریخ و سرخی خون سیاووشان که هرگز از جوشش نمیایستد.
نماد نعلینبازان / سیهبرجامگان: کنایه شاعرانه و معترض به طبقه حاکم و کارگزاران حکومت ایدئولوژیک مذهبی؛ نماد تاریکی، خرافات گسترده و بیدادگری تحت نام دین و خدا.