آنگاه که بر جهان خاکی چشم گشودم
در گوشهای ناتوانم ناخواسته خواندند الله اکبر
و افزودند که تو بچه مسلمانی
رشد کردم و زیستم اندرین ایدۀ تحمیلی
وآنگاه که حس درک یافتم
چشم بصیرت باز کردم و دیدم آنچه را باید میدیدم
معلم در کلاس فریاد میکرد
و روی تختۀ چوبیِ سیاهپوش
چنینش مینوشت آرام و خاموش:
«زمین را قطعهای بودش ز خورشید
جدا گردید از او بینظم و تردید
وچون در کهکشان چرخید و گردید
نماندش آتشی بر پایه سردید
در دمای سرد هر جنس مذابی چون بچرخد
فرو پاشد ز گرمی، سرد و گرد گردد
وزان پس بود جهانی یخزده آمد پدیدار
که آن هم دورهای بودش نه پایدار
ز گرمای درون آتشِ خورشیدِ آتشبار
سرآمد دورۀ دیرینِ یخدار
سراسر این زمین را آب چربید
وزان پس زندگی آغاز گردید»
وچون این نکته را بردم به خانه
پدر از من گرفت صدها بهانه
خروشید بر سرم، مشتش روانه
که این کفر است تو آموختی جوانه!
نه تردید و نه شک کن بر زمانه
که الله خالق این کهکشانه
و من در خلوت و خاموشی خویش
با چنین قلبی شکسته باز سر دادم ترانه
سرم از مشت و چوبش گیج گردید
دلم از نفرتِ طردِ خدایش وه چه رنجید
من چه را باید کجا باور کنم؟
اشک تمساح خدا بر ریشۀ سوز تنم؟
آنکه میسوزد تو نیستی، این منم
من چه را باید کجا باور کنم؟
حرف دلسوز و سنددارِ معلم را
و یا سوگند پوچ حضرت خضر و ابوالفضل را؟
وای بر من گر نگویم
زیر آن خرقه که حضرت حمل میکرد
دیدهام دمهای رنگینِ خروسان را
سرها را بریدند
چشمها را بدر بردند
دستها آلوده، خونین و بیجان بر زمین افتاد
موج سنگسار زنان و چوبۀ دار جوانان
کو به کوی، برزن به برزن بود که راه افتاد
آشیان دیگر چرا ویرانه کردند؟
آنچه داشتیم را که دزدیدند و بردند
و من در خلوتم دیگر چرا عریان بگویم؟
خالق ار از خلقتش چیزی نداند
خود یقین دارم که خالق را نباشد
دل از این بیهوده کینخواهی بدر آرم
و از الله و اسلامش که خون آدمی ریزد
اینچنانم دور میگردم
که دیدنِ پشت گوشم را!
سیاووش در غربت
کپنهاگ ۱۹۸۷