آسمان بی رنگ

در این دانمارک که می‌گیرد دل ما
هزاران مرتبه از آب و خاکش
اگر ای هموطن یارم نباشی
نمی‌ارزد به کاهی آسمانش

تابستان رخت خویش بر کوله بسته
زمین سرد و زمان سرد و هوایش
به هر جا می‌روی از سردیِ دل
نشاید گرم شوی با مردمانش

نه انس بستیم به دانمارک از ته دل
نه خو کردیم به الفاظ زبانش
شترمرغی شدیم چون تخم خواهی
شتر را تخم نباشد در مکانش

از آن روزی که آخوندک بپاخاست
نماند از مملکت جز استخوانش
دریغا بی‌وطن گشتیم در این جا
که نفرین بر دل و روح و روانش

دروغی گفته بودند بر ملا شد
نبود یکرنگ هرجا آسمانش
در اینجا آسمان رنگی ندارد
نمی‌تازد بر اسبی قهرمانش

به خود گفتم که اینجا را وطن کن
بیفت با چوب به جان مردمانش
کمند آویزه کن هرکس سخن گفت
زبان را ریزه کن توی دهانش

قلم بشکن اگر در وصف ملا
به کاغذ ناوری از دل نهانش
بجز فتنه ز ملایان چه دیدیم
هزاران گور به گورِ بابا مامانش

به مسجد گر روی بوی بد آید
بدآموزی بود درس و کتابش
تو ملا و کتابش را بینداز
سراسر بی‌هراس در مستراحش

مشو غافل ز پندی دادمت اکنون
مترس از دین اسلام با خدایش
نه اسلام رسم و آیین خدایی‌ست
نه الله و نه خمینی با سپاهش

سراسر جهل و نکبت بارد از بیخ
در این آیات شیطانی‌تبارش
خرد گم کرده بود در چرخ تاریخ
محمد با مسیح و موسی شبانش

گذشت سی سال و ما خاموش بودیم
ز کشتار و ز سنگسار افکنانش
وطن را عاقبت صد تکه کردند
زهی آخوندِ بی‌غیرت فشانش

دریغا درس تاریخ عبرتی نیست
به ما ایرانیان از داستانش
به تاریخ بنگری آسان ببینی
ز تحمیل خدا بر بندگانش

خداوند زادۀ فکر بشر بود
بشر بر او نهاد نام خدایش
چون از باران سیل‌آسا هراسید
خدا را آفرید در روزگارش

سیاووش گر به آخوندی رسیدی
بکن با چوب به ماتحت فلانش
چون این پتیارگان ناموس ندارند
مده دیگر به ملایی امانش

کپنهاگ
دسامبر ۲۰۰۸
سیاووش