آنگه که ترا دیدم بر دل نشست مهرت
در سینه دلم لرزید آندم در این غربت
دیدم که تو پروازی بر دشت دلم چون باز
با نام تو فردایم بیشبهه شود آغاز
گویی که هزار سال است از تو خبری دارم
من رهگذری خسته در دام تو افتادم
در دشت دلم یارم پژمرد خزان تو
مستم به لبخندی از کنج لبان تو
آذر زده بر جانم آوای خیال تو
افتاده و سرگردان در کوی وصال تو
بگذار که اندوهت بر شانۀ من روید
در جا نزنم یکدم تا عمر بپیموید
حیف از لبان تو گر غصه فرا گیرد
مستانه نما لبخند تا فتنه بپا خیزد
من از قلم حافظ تا کاغذ کسرایم
تقدیر چه خواهد شد با این دل رسوایم
در باغ خیال من پر شد ز عطر تو
اندیشۀ فردایم گم شد به مکر تو
دردا به تنهایی طی شد زمان من
در حسرت فریادم خشکید زبان من
آشفته مشو یکدم کز دل سخنی گفتم
در عاشقی بیباکم آشیست که من پختم
از آتش عشق تو مستانه گذر کردم
تا باز شود تاریخ از عشق سیاووش جم
سیاووش
۲۰۱۲ – استکهلم