به صفحه خود خوش آمدید

1

از یاد برده بودمت، اما تو آمدی

تا زخم‌های قلبِ مرا تازه‌تر کنی

درد است دردِ اینکه نباشی، ولی چه سود!؟

برگشته‌ای که دردِ مرا بیشتر کنی

از من نپرس حالِ دلم را که خوب نیست

زخمی که جا گذاشته‌ای از غروب نیست

ایینه است و می‌شکند جنسِ چوب نیست

باز آمدی که حالِ بدم را بَتَر کنی

آتش زدی دوباره منِ رو به روت را

این چهره‌ی تکیده‌ی پُرخطّ و خوط را

این زن، زنِ مچاله‌ی در آرزوت را

تا در غمِ نداشتنت شعله‌ور کنی

آن چشم‌های بی‌همه‌چیزت چه می‌کند!؟

با من نگاهِ شعرستیزت چه می‌کند!؟

اخمِ درشت و خنده‌ی ریزت چه می کند!؟

با این دلی که خواستی از راه در کنی

آنقدر عاشقم که نیازی به جنگ نیست

ای ماهِ نانجیب، دلِ من پلنگ نیست

قلب است اینکه می‌شکنی پاره‌سنگ نیست

ای کاش! از دوباره شکستن حذر کنی

الهه قنبری

2

عشق تو کشیده ست جهان را به تباهی
بعد از تو چه می ماند از این لایتناهی
خورشید تویی ماه تویی شعر تویی تو
منهای تو مجموعه دنیاست سیاهی
در مرکز جانی و جهانی به تو مومن
درگیر تو بوده است حواشی و نواحی
کوهی، که پر از ببر و پلنگ غضب آلود
اخمی که به ابروی تو مثل پر کاهی
من بی تو گل آلود ترین رود زمینم
هر روز یکی گیرد از این معرکه ماهی
تا زنده به اغوش پر از مهر تو هستم
با عشق تو آید نفس گاه به گاهی
با من، من دیوانه نداری سر سازش
ای کاش بیاندازی از اکراه نگاهی
این خانه به دوشی همه از عشوه گری هات
اینگونه کشاندی دل ما را به تباهی

الهه قنبری

3
این روزها حال و هوایم مثل جاشوهاست
دریا زده خیس نمکهای لب ساحل
می سوزدم خورشید و میرقصم کنار موج
ماهی دریایی تنگم آرزو بر دل
در خانه ی امن دلم جای کسی خالیست
حسی شبیه مرگ در تفسیر اندامم
مانند خرچنگی که زنده زنده می میرد
با سرنوشت دردناکی غرق ابهامم
یا شایدم مثل پریهای ته دریا
دل خوش به همدردی اختاپوسها بودم
قصر من آنجا شکل حبس انفرادی بود
عمری اسیر خشم اقیانوس‌ها بودم
نیمی شبیه آدمم نیمی دگر ماهی
در آرزوی تابش خورشید خوابیدم
شب گریه هایم را کسی در آب‌ها نشنید
همراه امواج خروشان ، گریه رقصیدم
دریا مرا پس می‌دهد روزی یقین دارم
اما پریهای ته دریا زمین گیرند
یک روز جاشوهای دلتنگ همین بندر
با تورشان نعش مرا از آب میگیرند

الهه قنبری

4
اگر چه با من دیوانه سازگار نبودی
به انتظار تو سر کردم و قرار نبودی
جه اتفاق بدی بود در نگاه تو مردن
تویی که شمع شب افروز شام تار نبودی
مرا چنان به خفا غم گرفته است در اغوش
که آشکار شکستم و آشکار نبودی
من از گناه تو مردم به جرم عاشقی تو
ولی تو پای غزل های ماندگار نبودی
به انتظار رسیدن به تو تمامی من سوخت
چه بد که لایق این قدر انتظار نبودی
تمام فصل زمستان به این امید نشستم
بهار با تو بیاید تو با بهار نبودی
نیامدی و شکستم نیامدی و بریدم
نیامدی وگسستم تو غمگسار نبودی
برای من همه عمری برای من همه جانی
اگر چه یار نبودی و ماندگار نبودی
به لطف شعر من اینگونه مست و شهره ی شهری
وگرنه این همه در وصف شاهکار نبودی

الهه قنبری

5
لعنت به این شبهای تکراری بعد از تو
لعنت به هر چه خواب و بیداری بعد از تو
لعنت به من که بی بهانه عاشقت هستم
لعنت به این حس خود آزاری بعد از تو
تو نیستی و مادرم هی چای میریزد
نفرین به این احساس دلداری بعد از تو
بعد از تو شعری روی لبهایم نمی اید
ای تف به ذات هر چه تکراری بعد از تو
حس میکنم هرشب کنارم شعر میخوانی
لعنت به این همزاد پنداری بعد از تو
نه به تمام عشقهای بعد از این تاریخ
نفرین به هر چه پاسخ آری بعد از تو
ای کاش بعد از تو جهان هم زیر رو می‌شد
من ماندم و این حس بیزاری بعد از تو

الهه قنبری

6

از هر چه بالا می رود از آستین تو
خود را جدا کن تا شبیه کولیان باشی
تغییر یا تقدیر من این را نمیدانم
پرواز کن با بال خود تا در امان باشی
بر گرده اسب سپید بالدار خویش
بنشین و تا هر ناکجا آباد عصیان کن
خود را رها کن از تمام حس جنسیت
زن باش اما ترس را درخویش پنهان کن
دختر شدی همسر شدی مادر شدی اما
گم شد کجای داستان شهریورت بانو
تا چند بار دیگر اینجا باز می افتد
این شال سرخابیت از روی سرت بانو
دردی که پنهان کرده ای در سینه ات یک روز
طوفان سختی را برایت ارمغان دارد
بغضی که در چشمان آبی تو پنهان است
انگار ردی از شب یک داستان دارد
خود را رها کن پشت سر را پشت سر بگذار
آرام در آغوش یک معشوق سر بگذار
تکرار کن آزادیت را با خودت صد بار
بر روی دوشت جای دستت بال و پر بگذار
پرواز کن پرواز کن از پیله ی تقدیر
آواز کن آواز کن زن بودن خود را
باورکن از این نیز زیبا تر تو خواهی شد
پیدا کنی در خود اگر روزی من خود را

الهه قنبری

7

سر رفته دیگ باز حواست کجاست زن
آشی که پخته ای به مزاجش زنانه نیست
هم میزنی و بوی لجن خانه را گرفت
این زندگی لعنتی ات عاشقانه نیست
جوشیده چای تازه دمت فکر می کنی
قهوه برای آدم دل مرده بهتر است
گلدان شیشه ای قدیمی روی میز
گاهی برای یک گل پژمرده بهتر است!
هر روز کارت این شده جارو کشیدن
یک مشت خاطره که رهایت نمی کنند
اینقدر دانه پشت دل پنجره نریز
اینجا کلاغها که دعایت نمی کنند
تصنیف تلخ ایرج بسطامی و سکوت
از صفحه پخش می شود و گریه می کنی
گاهی برای در به درهای زندگیت
گاهی برای طالع بد گریه می کنی
این بار چندم است کتک خورده شعرهات؟
این بار چندم است که حس کرده ای زنی؟
این بار چندم است دلت را شکسته اند
حرفی بزن سکوت نکن آدم آهنی !
در ماشین لباسشویی چرخ می زند
هر روز خاطرات کثیف جوانی ات
این چرکها نمی رود از جامه های تو
آلوده کرده است تو را زندگانی ات
هر شب که روی بالش پر سر گذاشتی
احساس کرده ای به رهایی رسیده ای
هرچند آسمان نشده سهم زندگیت
اما تو خواب لحظه پرواز دیده ای!

الهه قنبری

8

چکه چکه میچکد روی چادر سرش
زیر طاق یک دکان گوشه ی پیاده رو
گم شده نگاه او روی سنگفرش خیس
زیر پای عابران گوشه پیاده رو
پینه بسته دستهاش دور جشمها چروک
پیر شد زن جوان گوشه پیاده رو
مرگ پرسه میزند لابه لای زندگی
با تلنگر اذان گوشه ی پیاده رو
درد تیر میکشد توی استخوان او
گریه گریه توامان گوشه ی پیاده رو
دیر شد زمان گذشت وقت زایمان گذشت
او نمیخورد تکان گوشه پیاده رو
یک جسد که مانده در ازدحام جمعیت
یک سه شنبه در همان گوشه ی پیاده رو

الهه قنبری

9

از نور رد شدیم و ندیدیم ماه را
طاعون گرفته است تمام سپاه را
پاکی ازان ما نشد و نیست هر چقدر
انداختیم گردن دنیا گناه را
یک عمر با شتاب دویدیم بی دلیل
نشناختیم فرق همین راه و چاه را
صد بار رای رفتنمان را زدند و باز
تکرار کرده ایم فقط اشتباه را
آنقدر از تبار خودی زخم خورده ایم
ناچار برده ایم به دشمن پناه را
تاریخ رد نمی‌شود از ما که دیده ایم
بر روی دار ها سر هر بیگناه را
ما مرده ایم و باورمان هم نمی‌شود
باید یکی به دست بگیرد گواه را
 

الهه قنبری

10

من حدس میزنم که از این کوچه
هیچ عابری نرفته نخواهد رفت
پایان انقلاب تنم تا صبح
با ابروی رفته نخواهد رفت
در گنجه اتاق هزاران بار
پشت لباسها خفقانم بود
تف کرده ام به ذات پدر سگ ها
یک عمر فحش ورد زبانم بود
بر روی گنجه، ایینه ی پیریست
که لحظه لحظه های مرا می دید
هم گریه ی تباهی او بودم
او سالها به زندگی ام خندید
با جیغ بالشم دو غزل سرسام
در زیر چشمهام چروک افتاد
من مرده بودم و سر من هر شب
بوی تناقضات هگل میداد
وسواس دارد این هوس مدفون
در لابه لای گودی انگشتم
این دست‌ها به خون تو اغشته است
تفسیر تلخ فلسفه ی مشتم
خورشید از تن تو که بالا رفت
با ابری نگات مواجه شد
باران گرفت و خیس ترین رویا
با غربت صدات مواجه شد
تو ، اتفاق ساده ی دیروزی
تو ، ازدحام خالی لیوانی!
تو ، طعم تلخ قهوه ی قاجاری
تو ، سیب صادراتی لبنانی!

الهه قنبری

11

مرا شبیه زنی وقت سنگسار بکش
به روی صورت من زخم ماندگار بکش
اگر نشد بدنم را برهنه کن بر اسب
و مثل گودیوا ، توی شهر جار بکش
شبیه یک عدد صفر خالی از هر چیز
مرا تو ضرب در اعداد بی شمار بکش
درار قلبم را ، از درون یخ زده ام
میان سینه ی یک سهره در بهار بکش
تن مرا به بلندای کوه نقش بزن
و از تلاطم موهام آبشار بکش
به انتظار ی که پشت لحظه ها گم شد
از استخوان‌هایم کوپه قطار بکش
برای آنکه نیاید کسی به دیدن من
به دور مقبره ام سیم خاردار بکش
غزلی نا تمام

الهه قنبری

12

از گریه ی زیر پتو تا اشپزخانه
از چاقوی میوه خوری توی دستانم
از التیام زخم‌ با اهنگ مرضیه
از درسهای گیج و مغموم دبستانم
از بارداری‌های تلخ مادرم با ترس
از زایمان‌هایش به امید پسر بودن
از حرفهای سرد و بی رحم پدر هر شب
فرزند دختر بودن و ننگ پدر بودن‌
چاقوی کند مادرم در لای سبزیها
شامی که باید قورمه می شد در سرم با ترس
با خون دستانش که در دیگ غذا میریخت
با استرس‌هایش که می شد باورم با ترس
از مدرسه هر روز برگشتن پر از تشویش
با اضطراب اینکه آیا مادرت باشد؟
یا اینکه پرتش کرده بیرون باز هم بابا؟
کل مسیر این همهمه توی سرت باشد
من گریه ها یم را کنار حوض میبردم
شعرام، ماهیهای قرمز را کسل می‌کرد
فرزند اول بودنم جرم بزرگی بود
چون مادرم با من همیشه درد دل می‌کرد
قد می کشیدم لا به لای گریه های او
با دستهایم گونه اش را پاک میکردم
باخنده می بوسیدمش اما دلم خون بود
من غصه هایم را درونم خاک میکردم
امروز من یک مادرم اما قوی و سخت
می خواهم الگوی قشنگ دخترم باشم
لبریز آزادی پر از احساس آرامش
هر گز نمی خواهم شبیه مادرم باشم

الهه قنبری

13

سرم اینقدر زیر آبه که باز
ترسم اینه تنم جزیره بشه
توی دریات گم بشم و نگام
باز به رفتن تو خیره بشه
تو خودم دفن کردمت که یه وقت
آبروم با چشات به باد نره
یاخدایی نکرده قصه ما
ننگ فامیل و یه عشیره بشه
بختم اینقدرها بلند نبود
که تو پابنده زندگی باشی
نگرفتی تو دستمو که گنات
نکنه باز هم کبیره بشه‌
پدرم پای سیتی تریاک
همه ی عمرشو گذاشته بود
ما توی حقه های بافورش
او فقط فکرش اینه شیره بشه
ترسش از گشنه گی ما که نبود
و نه از ابروی مادرمون
همه فکر و ذکرش این بوده
سهمیه ش تو مواد جیره بشه
درد ها پشت درد توی سرم
زخم‌ها پشت زخم روی تنم
نکنه این همه غم دنیا
تا ابد تو دلم ذخیره بشه

الهه قنبری

14

خسته از باید و نیاید ها فکر او باز در سرت باشد
چمدان بسته ای که دل بکنی چشمهایش برابرت باشد
از همه خاطرات دور شوی بنشینی و شعر بنویسی
تار موی سیاهی از سر او وسط سطر دفترت باشد
با غریبه ببینی اش در شهر دست در دست دختری با هم
آسمان بر سرت خراب شود آنکه با اوست خواهرت باشد
جه غم انگیز می‌شود وقتی خنجر از پشت خورده باشی و بعد
در جواب پزشک قانونی رد پای برادرت باشد
درد دارد که بی خبر باشی بنشینی دوباره فکر کنی
هر چه بدبختی آمده به سرت از خود خاک بر سرت باشد

الهه قنبری

15

برگ زردی که بر زمین افتاد
خیر از مرگ تازه ای دارد
توی این شهر هر دری وا شد
روی دستش جنازه ای دارد
کوچه های قشنگ کودکی ام
پر از ابهام درد اور شد
قصه گرگ و گله ی چوپان
و دروغی که باز باور شد
انتظار قشنگ آمدن‌‌
مرد تنها که با بهار نبود
اسب او را میان راه زدند
مرد آمد ولی سوار نبود
دست در دست هم دهیم به مهر
شعر زیبا ی صبحگاهی بود
میهنم را کلاغها خوردند
مصرع دوم اشتباهی بود
باز باران ترانه ای ننوشت
با گهرهای ناب طوفان شد
با زمین لرزه ای که می آمد
دلخوشیهای شهر ویران شد
هر جه تصمیم داشتیم آن روز
موریانه تمام آن را خورد
سقفمان چکه کرد از باران
سیل هم دفتر کبی را برد
از همین دردها کتک خوردیم
با همین زخم‌ها بزرگ شدیم
بره بودیم و خاممان کردند
آدمی با سرشت گرگ شدیم
الهه قنبری
استکهلم فوریه ۲۰۲۱
 
16
 
من از کران تو تا بیکرانه رقصیدم
به شوق بوسه ی تو بی بهانه رقصیدم
به دوراز تو و عشقی که آتشم زده بود
نوشتم از تن تو، شاعرانه رقصیدم
به شعرهای خودم دوختم لبانت را
و چشمهای تو را عاشقانه رقصیدم
اگر نشد که به دور تنت طواف کنم
به یاد کعبه دل دور خانه رقصیدم
و چشمهای تو ممنوعه ی جهانم بود
رها از عالم و آدم شبانه رقصیدم
مرا ببخش اگرناشیانه دل بستم
مرا ببخش اگر کودکانه رقصیدم
الهه قنبری
 
17
 
سبحان لا الا. تو و چشم غزل وارت
سبحان لا الا تو و لبهای خون بارت
لعنت به من که بی بهانه عاشقت هستم
لعنت به چشمان سگ عاشق کش هارت
نفرین به تصویر همیشه مست رسوایت
در کوچه ی اغوش من دیوانه گی هایت
نفرین به این حس خود آزاری بعد از تو
لعنت به من که اینچنین افتاده بر پایت
تو نیستی و من برایت اشک میریزم
تو نیستی و من برایت شعر میخوانم
در محفل زیبای چشم قهوه ای رنگت
خالیست جایت من به جایت شعر میخوانم
دنیای بعد از تو فقط سوء تفاهم بود
دنیای بعد از تو نگاه و حرف مردم بود
بعد از تو من غرق گناه رفتنت بودم
دنیای بعد ازتو نماز بی تیمم بود
تو بر نمیگردی و کل داستان این است
تو برنمیگردی و حرف آسمان این است
با قرصهای خواب هم خوابم نمیگیرد
معنای برف و دفن دستان جوان ابن است
بی تو تمام فصل های من زمستان شد
تنها مسیر گامهای من خیابان شد
تا مرز تلخ بیقراریهات خواهم رفت
وقتی تمام کوچه هایم گریه باران شد
من بی تو اندوه هزاران درد خواهم شد
مانند برگی در خزانی زرد خواهم شد
بی تو نه تنها از شب و از کوچه های شهر
از باور ناباوریها طرد خواهم شد
برگرد تا روح خیابان با تو درگیر است
برگرد تا پای دلم با عشق زنجیر است
امروز دل تنگ توام احساس میخوام
فردا نمیخواهم تو را محبوب من دیر است
الهه قنبری
 
18
 
ای همنشین ساده ی این روزها سلام
ای آسمان روشن بی ادعا سلام
حال دل رمیده ات از جا چگونه است
دنیای سادگی تو آنجا چگونه است
ایا هنوز شعر جهانت تراژدیست
تبعیض‌های در خفقانت تراژدیست
آیا هنوز روی تنت زخم مانده است؟
آن نامه را رقیب به دستت رسانده است؟
احوال شعر و شاعری ات را شنیده ام
از دور طعم تلخ لبت را چشیده ام
اه ای رفیق ساده ی این روزهای من
دردت به جان عاشق درد آشنای من
من خسته ام برام بغل باز میکنی؟
با من به اوج حادثه پرواز میکنی؟
دورم اگر چه با تو نفس میکشم هنوز
در بند نیستم و قفس میکشم هنوز
از مرز رد شدم به رهایی رسیده ام
من بارها حصار تو را خواب دیده ام
من از تو دور نیستم انگار با منی
هر لحظه در تیلور تکرار با منی
خورشیدبا نگاه فشنگ تو دیدنی است
آری درست کفته که شاعر شنیدنی است
در ازدحام حنجره ها دوست دارمت
فریاد میکشی و تو را دوست دارمت
دنیا همیشه تلخی طعم شراب نیست
سهم من و تو نا به ابد اضطراب نیست
یه روز هم بهار به این خانه می‌رسد
پایان فصل سرد غریبانه می‌رسد
 
19
 
در چشمهای مضطربش هر روز
چیزی به شکل ترس گذر دارد
ارام راه می‌رود،انگاری
دردی نحیف توی کمر دارد
چشمان خسته اش به خیابان است
حسی شبیه مرگ در اوهامش
دندان گرفته چادر گلدار و
در دست، دست سرد پسر دارد
هی میکشدغریب به دنبالش
فرزند خردسال نحیفش را
در سر به فکر خودکشی است اما
در دل هزار امید دگر دارد
فریاد مرد میوه فروش شهر
حراج میوه های شب عید است
مامان برام موز بخر لطفا
مادر برات میوه ضرر دارد
زنبیل خالی شب عید او
نابود کرده روح خیابان را
منشور زندگی سگی ربطی
به حوزه ی حقوق بشر دارد؟؟
یکباره با صدای زنی دیگر
در هم شکست رشته افکارش
هی خاله دستهات نشونوم ده
مردت به سر خیال سفر دارد!!!
افتاده بود چادر گلدارش
بر روی شانه های بلورینش
دستش میان دست زن کولی
فکرش به این که فال اثر دارد
میگفت : از سیاهی بخت او
و خیره به خطوط کج دستش
< بانو چقدر عمر تو کوتاه است>
< مردی شریف بر تو نظر دارد>
لبخند تلخ روی لبش ماسید
مامان ! برام فال نمیگیری؟؟؟
فرزند کوچکش به گمانش فال
تاثیر در نبود پدر دارد
از سر گرفت راه خیابان و
شوقی عجیب در دل او جوشید
کی دیده صبح روشن فردا را؟؟؟
از معجزه کسی چه خبر دارد؟؟؟
الهه قنبری
 
20
 
راهی یک جهنم دگرم
قصد دارم که اشتباه کنم
با تو بودن گناه شیرینی است
دوست دارم تو را گناه کنم
با خودم عهد بسته بودم که
هیچ بادی هوایی ام نکند
چشم شوخی به هم نریزدم و
اهل فرقه گرایی ام نکند
از تو کفتن که کار شاعر نیست
آیه ی نازل از خدایانی
از چه دینی است چشم نامردت؟؟
هندویی؟ کافری؟ مسلمانی؟
با تو تکرار حس نایابی است
تا همیشه شنیدنی باشی
سیب ممنوعه ی بهشت منی
حیف تو نیست چیدنی باشی؟
اتفاق عجیب زندگی ام
کاش با چشم تو بیافتد باز
کاش معشوقه ی دلت بشود
این منه خسته، این الهه ی ناز
با تو بودن اگر چه رنج من است
من تو را با عذاب میخواهم
عشق منطق ندارد احمق جان!
شاعرم اضطراب میخواهم!!
 
21
شبیه قصه ی ققنوس و سرنوشت پرت
همیشه حرف و حدیثی نشسته پشت سرت
رسیدنت به تباهی و هر چه جنگیدن
از انقلاب تن و شانه های کارگرت
و قتل عام تمامی آرزوهایت
به دست هیچ کسی نه، توسط پسرت
و زار زار زدنهای بی محابایت
و التماس غم انگیز اشک‌های ترت
تو زن شدی و جهانت مداد رنگی بود
ولی سیاه کشیده است خانه را پدرت
تو زن شدی که جهان را به هم بریزانی
به قله های تنت ، آبشار موی سرت
به انتظار رسیدن به عشق نه به خودت
خودت که اخر عشق است قصه ی سفرت
سیاه می‌شود آن گونه های جوهری ات
به دستهای کثیف و پلید همسفرت
بگیر حق نفسهای ناکشیده ت را
از آن کشیده که زد بر رخت شکنجه گرت
بگیر حق خودت را که جنگلست اینجا
اگر که دیر بنجنبی به باد رفته سرت
به چشمهای خودت نیز اعتماد نکن
جهان ، جهان کثافت که کرده خون جگرت
از عاشقی به کجا ها رسیده تقدیرت
جرا نمیفهمد ، کله ی خراب خرت
تو زن شدی که جهان جای بهتری باشد
بهشت زیر قدمهای توست خیر سرت !!!
 
22
 
لبریز فرو ریختنم مثل شکستن
در قصه ی عشقی که هوا بود و هوس بود
جان در گرو ااین همه نا مرد سپردن
تقصیر از این ساده دل بی همه کس بود
بیراهه نبود اینکه تو همراه نبودی
من از تو برای شب خود ماه کشیدم
در هر ورق دفتر شعری که نوشتم
چشمان تو را آخر هر راه کشیدم
من از تو بتی ساخته ام در دل تنگم
رویای رسیدن به تو اما شدنی نیست
ما مثل دو خطیم موازی موازی
تقدیر من و تو ته آن ما شدنی نیست
تو قصه ی یک رود بزرگی که در آخر
اغوش دل انگیز خزر منتظر توست
یا آن شب مهتابی زیبای سیاهی
که حادثه ی صبح سحر منتظر توست
اما من بی حوصله، یک قطره ی باران
که در دل صحرا نفسم از نفس افتاد
از عرصه پرواز عقابان سبکبال
راهم به بیابان و به هر خار و خس افتاد
خورشید مرا تاب نیاورد در این دشت
در آتش خود سوخت تمنای دلم را
من محو شدم در دل صحرا و همانجا
بر خاک سپردم همه رویای دلم را
 
23
به خیابان زدم که بعد از تو راهی کوچه های غم باشم
به خیابان زدم که بعد از این توی هر قصه ای خودم باشم
آسمان را نمی شود خط زد از پر بی پرندگیهایت
روزها را نمیتوان کم کرد از تمام دوندگی هایت
شکل پروانه ها رقم زده ام سوختن را میان تنهایی
از همه شعر ها کمش کردم مصرع آخر تو می آیی
می سپارم به کوچه های بلند شوق اواز خواندن خود را
و فراموش میکنم حتی در نگاه تو ماندن خود را
زندگی را نمی‌ توان رقصید گر چه با تو همیشه رقصیدم
خنده هایت برای رفتن بود
و من این را چه دیر فهمیدم
مثل سرباز خسته ای در جنگ که رها کرده باور خود را
و چنین نا امید میخواند آخرین سطر دفتر خود را
من هزاران بهار بعد از تو باز معتاد فصل پاییزم
باز هم از تو شعر میسازم باز با عشق تو می امیزم
ای تو باران هم ترانه ی من با توان حس عاشقانه ی من
میروم تا که شعر گریه کند مثل باران به روی شانه ی من
دل به دیوانگی که بسپاری روزها رنگ دیگری دارند
خنده از چهره شان نمی افتد واله ها حال بهتری دارند
خسته ام از اتاق سرد خودم خسته از تیک تاک ساعتها
خسته از انتظار بی پایان خسته از بازی عروسکها
راهی ام کن به این خیابان‌ها تا کمی توی شهر بد باشم
تا کمی بیشتر بزرگ شوم تا کمی بیشتر بلد باشم
 
24
روزی که کرکسها گرفتند آشیانم را
از یاد من بردند شوق آسمانم را
گاهی زمین بر وفق آمالت نمیچرخد
با دانه ای ارزن عوض کردم جهانم را
آنقدر در کنج قفس اواز سر دادم
از یاد بردم چون و چند داستانم را
گاهی که خواب لحظه ی پرواز میبینم
حس میکنم از جسم می‌دزدند جانم را
من مرگ خود را دیده ام با چشم‌هایی تر
وقتی جدا کردند از من مهربانم را
هرگز نخواهد شد برایم آسمان دیگر
اینجا به آتش میکشد شعرم زبانم را
 
25
ای شعر ای الهه تنهایی
دست مرا به دست جنون دادی
قلب مرا زکینه جدا کردی
چشم مرا تو کاسه خون دادی
ای باعث تباهی من ای شعر
ابلیس در لباس ملک پنهان
ای درد بی دلیل شکستنها
ویرانی همیشه جاویدان
نگذاشتی که مثل همه تنها
در شهر بی خیال خودم باشم
دور از مسیر گمشده فریاد
با وازه های لال خودم باشم
نگذاشتی که اتش این دل را
در لابلای سینه کنم خاموش
نگذاشتی که هرم نفسهایم
پنهان شود در ان شب و ان اغوش
نگذاشتی که مثل همه من هم
راضی شوم به انچه که تقدیر است
مانند یک پرنده پر از فریاد
غافل از اینکه پاش به زنجیر است
اموختی به من که منم یک زن
یک زن که اتش است به جان او
یک زن که شرح حالش اگر گوید
سوزد تمام حس نهان او
اموختی به من که منم یک زن
اما نه ان زنی که تو می دانی
گم گشته در کشاکش یک مطبخ
در مهر مادری شده زندانی
اموختی به من که منم یک زن
یک زن که زخم خورده ز فریادی است
یک زن که در تبلور افکارش
موج جنون وازه ازادی است
 
26
 
از من همه زنانگی ام را گرفته است
شهری که زادگاه من در به در شده
همجنسهای من همه در ظلمت حصار
چشمانشان ز خیسی این درد تر شده
شهری که جرم زن شدنت تازیانه است
بر فرق ان پدر که تو را نطفه بسته ﺑﻮﺩ
یا قطره اشک بی رمق مادری ﻧﺤﻴﻒ
که بی سبب ز امدنت دل شکسته ﺑﻮﺩ
اری زنی که بودن او سرشکستگی است
در شهر بی ملاحظه ی مرد پروری
جرم است جرم این که تو زن هستی و فقط
مصرف کننده باشی و نان در نیاوری
در شهر من خدای من و خواهرم یکی است
اما خدای خوب برادر بزرگتر
از یک پدر اگر که رسد سهم اندکی
سهم برادرت ز دو خواهر بزرگتر
از من همه زنانگی ام را گرفته اند
کز روز اولم به دل درد رفته ام
تا از حدیث کهنه مردم رها شوم
ناچار من به قالب یک م. رد رفته ام
 
27
 
توی اسمون چشمای سیات
همه دنیای من زندونیه
حالا یه عمر تو این شبای درد
اسمون چشم من بارونیه
همه دلواپسیهای شبو
وقت رفتن جا گذاشتی واسه من
رفتی و عشق و گرفتی از دلم
اخه تو هیچی نذاشتی واسه من
خو گرفتم با شب و ستاره هاش
بعد تو هیچ چیزی معنا نداره
سخت ادم کسی رو که دوست داره
پشت باور دلش جا بذاره
حالا من موندم و یه شهر غریب
که تموم ادماش یه دلقکن
اینا که تو سینشون دل ندارن
اخه این ادمکا عروسکن
حالا با خاطره های تو فقط باقی زندگیمو سر می کنم
خیلی سخته اما اینم یه جوری مثه رفتن تو باور میکنم
حالا من موندمو یه شهر غریب
گریه شبگرد همین حوالیه
اخرین بهونه ترانه هام
جای تو بد جوری اینجا خالیه
 
28
 
می خواستم در بطن ناکامی 
خاتون شهر قصه ها باشم
با زخمهای کهنه قلبم 
بیگانه ای دیر آشنا باشم
می خواستم لیلا شوم با تو 
مجنون صحرا گرد محبوبم
از عشق معنای دگر سازم 
یک جور دیگر با شما باشم
خود را به هر در می زنم شاید
جایی برایم در دلت باشد
نفرین به تقدیری که می خواهد 
از سرنوشت تو جدا باشم
تو عاشقی را یاد من دادی
تو خواستی دیوانه ات گردم
حالا رهایم کرده ای در شهر 
تا همدم دیوانه ها باشم
لبریز مستی کن مرا ساقی 
دیگر بجز با می دوامم نیست
تا بی خیال از درد های خویش
با چنگ و مطرب همنوا باشم
طوفان چشمم را امیدی نیست 
دیگر به ساحلهای آرامش
تقدیر می خواهد که من تنها 
کشتی غم را ناخدا باشم
گفتی خدا وقتی نمی خواهد
از دست من کاری نمی آید
رفتی که تا روز ابد من هم 
رنجیده از دست خدا باشم
 
29
 
سخت است مانند پری باشی
پنهان به زیر روسری باشی
با یک دل زیبا به رنگ برف
رنگ شبی خاکستری باشی
عشقی دگر در سینه ات باشد
اما تو سهم دیگری باشی
ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ اﻱ ﺧﺎﻟﻲ ز ﻧﺎﻧﻲ ﺧﺸﻚ
ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ اﺯ ﻧﺎﻥ اﻭﺭﻱ ﺑﺎﺷﻲ
خورشید در دستان تو باشد
درگیر یک ناباوری باشی
ﻭﻗﺘﻲ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪت
ﻋﺎﺭﻱ ز ﺣﺲ ﻣﺎﺩﺭﻱ ﺑﺎﺷﻲ
سنگ صبور یک جهان گردی
خود مونس اشک تری باشی
ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪﻟﺒﺮﻳﺰﻱ اﺯ ﻋﺸﻖ اﻭ
ﺗﻮ اﻧﺘﺨﺎﺏ اﺧﺮﻱ ﺑﺎﺷﻲ
در ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻋﺸﻖ ﻣﻤﻨﻮﻉ اﺳﺖ
یک بانوی شهریوری باشی
 
30
خورشید و از چشمام نگیر
شبها رو مهمونم نکن
با جمله می خوام برم
اینجوری داغونم نکن
اغوشم و اتیش نزن
دردامو پیش روم نذار
دیوونگی هام و ببخش
دلتنگی رو یادم نیار
تنهاییم و تنها نذار
تا اخرش با من بمون
روتو ازم پنهون نکن
شعر خداحافظ نخون
ازادی رو از من نگیر
زندون و یاذ من نیار
من با خوشبختم بیا
دستاتو تو دستام بذار
 
31
 
در این عصر غبار الوده این بن بست ظلمانی
تو از آواز دلتنگ من و باران چه میدانی
نه گوش محرمی تا عقده های دل به او گویی
نه اشکی تا نگه دارد بنای دل ز ویرانی
برای انکه روزی با دل و جان پیش می اید
چه ﺳﻨﮕﻴﻦ و توانفرساست شبهای پشیمانی
توﻳﻲ که شاعری و حرفها ﺭا خوب میفهمی
چرا از چشمهایم شعرهایم را نمی خوانی
من ان صحرای خشکم در کویری گرم و آتش سوز
ولی تو جای دیگر میروی ای ابر بارانی
میان ما هزاران کوره راه سخت میبینم
در این فالی که افتاده است در فنجان سیمانی
تواﻱ آرامش مطلق , تو ای ساحل نمی دانم
با اغوش تو سر خواهد زد این دریای طوفانی
برو دست خدا همراهت ای آبی ﺗﺮﻳﻦ رویا
که می دانستم از اول , تو پیش ما نمی مانی
 
32
ﺯﻳﺮ ﺑﺎﺭاﻥ و ﺑﺮﻑ ﺳﻮﻡ ﺩﻱ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ
پای سرد بدون جورابش از نوک کفش پاره پیدا بود
اب باران ز چتر سوراخش شر و شر روی صورتش می ریخت
با کت کهنه ی پر از چرکش چهره اش مثل ماه زیبا بود
وصله های بلوز و شلوارش تکه هایی ز چادر مادر
چتر سوراخ باز روی سرش چتر صد سال پیش بابا بود
دستهایش کبود و کوچک بود تکه نانی ز جیب خود برداشت
نان خشکیده را نگاهی کرد با نگاهی که غرق رویا بود
کفش چینی پاره پاره ي او خیس بود و صدای اب در ان
دست و پای کبود و یخ زده اش سهم او از تمام دنیا بود
یک نگاهی به کفشهای خودم یک نگاهی به پای او کردم
چشمم ارام میگریست ولی در دلم صد هزار غوغا بود
درس امروز بود بابا اب درس امروز بود بابا نان
او نفهمید درس را هرگز چون خبر نه ز نان نه بابا بود
او فقط درس اب را فهمید چون ز سقف اتاق می امد
چون لباس و کتاب و دفتر او خیس مثل کتاب کبری بود
پیش خود فکر کرد تنها نیست خواهر کوچک و برادر او
خنده ی کودکانه ای زد و رفت خنده ای که پر از تمنا بود
او به مقصد رسیده بود و من راه طی کرده را نفهمیدم
تا در خانه امدم دیدم مدرسه پشت خانه ی ما بود
33
تو از نسل کویری حرف باران را نمی فهمی
در آزادی نشستی بغض زندان را نمی فهمی
شکم سیری و بر پیشانی ات افتاده جای مهر
تو حال بینوای دور از ایمان را نمی فهمی
نه عاشق بوده ای نه دوری از معشوق می دانی
به این خاطر تو بی تابی و هجران را نمی فهمی
کنار ساحلی آرام و رویایی زدی پهلو
به واقع قصه ی کشتی و طوفان را نمی فهمی
شبیه ان کلاغی که فقط تقلید کار اوست
نمی دانی که معبود است و شیطان را نمی فهمی
خدا کاری به کار تو ندارد چون که می داند
به قدری احمقی که عشق و عصیان را نمی فهمی
تو نادانی و از هر سو تو را خوانم که نادانی
چه فرقی می کند وقتی که نادان را نمی فهمی!
34
نه پاﻳﺎﻧﻲ برام مونده نه آغازی ﻛﻪ سر کردم
نه احساسی که راهی شم نه امیدی که برگردم
نه تصویری از اون روزا میون خواب و بیداري
نه آوازی که بشناﺳﻲ نه آهنگی به گیتاري
نه دل کندن برام خوبه نه موندن چاره ي کاره
رو هر چی که نگام میره فقط تکرار و تکراره
ﺗﻤﻮﻡ ﻟﺤﻆﻪ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﻏﻢ و ﺳﻴﮕﺎﺭ
خدایی این شب وحشت نمی خواد بگذره انگار
تو این شبهای تنهایی پر از درد و عذابم من
آخه کابوس تو هر شب ﻧﻤﻴﺰاﺭﻩ بخوابم من
نه میتونم ازت رد شم نه میتونم باهات باشم
خدا میخواد که تو ﺩﻟﺘﻨﮕﻴﺎﺗﻢ پا به پات باشم
تمام سهمم از چشمات فقط رسوا شدن بوده
چه میدونه کسی شاید اینم تقدیر من بوده
 
35
ﻣﻨﻢ ﻳﻚ ﺯﻥ ﻛﻪ ﮔﻢ ﺷﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻳﻚ ﻣﺮﺩ
و اﻧﮕﺎﺭ اﺯ اﺯﻝ ﺑﻮﺩﻩ اﺳﺖ ﺟﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻳﻚ ﻣﺮﺩ
و ﺑﻲ اﻧﻜﻪ ﺑﺨﻮاﻫﺪ ﻟﺤﻆﻪ ﻟﺤﻆﻪ ﻣﻴﻜﺸﺪ ﻓﺮﻳﺎﺩ
ز ﺗﻘﺪﻳﺮﻱ ﻛﻪ ﺑﻮﺩ اﺯ اﺑﺘﺪاﻳﺶ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻳﻚ ﻣﺮﺩ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭاﺯ ﺩاﺭﺩ ﺷﻮﻕ ﭘﺮﻭاﺯﻱ ﻧﻤﻲ ﻣﺎﻧﺪ
ﭼﻮ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺠﻴﺮ اﺳﺖ ﭘﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻳﻚ ﻣﺮﺩ
ﺩﺭ اﻳﻦ ﻫﺮﻡ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﻲ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻧﻔﺮﺕ ﻧﻤﻲ ﻳﺎﺑﺪ
ﭼﻪ ﺟﺎﻧﻔﺮﺳﺎﺳﺖ اﻳﻦ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺑﺮاﻳﺶ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻳﻚ ﻣﺮﺩ
ﻏﺮﻭﺭ و ﻋﺎﻃﻔﻪ اﺣﺴﺎﺱ اﻭ ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﭘﺎ ﻟﻪ ﺷﺪ
و ﺭﻓﺖ اﺯ ﻳﺎﺩ اﻭ ﺣﺘﻲ ﺧﺪاﻳﺶ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻳﻚ ﻣﺮﺩ
و ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺑﺎ ﻳﻚ ﻋﺬاﺏ ﺗﻠﺦ و ﻋﺼﻴﺎﻧﮕﺮ
ﺑﻬﺸﺘﻲ ﮔﻢ ﺷﺪ اﻳﻨﺠﺎ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻳﻚ ﻣﺮﺩ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺜﻞ ﻫﺮ ﺷﺐ ﭘﺸﺖ ﺷﻴﺸﻪ ﺧﻴﺲ و ﺑﺎﺭاﻧﻲ
و ﮔﻢ ﺷﺪ ﺭﺩ ﭘﺎﻱ اﺷﻜﻬﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻳﻚ ﻣﺮﺩ
 
36
اﮔﻪ ﺭﻭﻱ ﺑﺎﻭﺭاﻣﻮﻥ ﺧﻄ ﻛﺸﻴﺪﻥ
اﮔﻪ ﺣﺘﻲ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ و ﺑﺮﻳﺪﻥ
اﮔﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ و اﺯ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ
اﮔﻪ ﻻ ﺑﻪ ﻻﻱ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮﻥ ﺧﺰﻳﺪﻥ
ﻭﻟﻲ ﻣﺎ ﺗﻮي ﺩﻻﻣﻮﻥ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ
ﺳﺮ ﺳﭙﺮﺩﻳﻢ , ﻭﻟﻲ ﺩﻝ ﻧﺴﭙﺮﺩﻳﻢ
اﮔﻪ ﮔﻠﻬﺎﻱ ﺗﻮ ﮔﻠﺪﻭﻥ ﺧﺸﻚ و ﺯﺭﺩﻩ
اﮔﻪ اﻭﻧﻜﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺮ ﻧﮕﺮﺩﻩ
اﮔﻪ ﺑﻐﺾ ﺷﺎﭘﺮﻛﻬﺎ ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺑﺎ
ﮔﻼﻱ ﺭاﺯﻗﻲ ﺭﻭ ﺩﻳﻮﻭﻧﻪ ﻛﺮﺩﻩ
ﻭاﺳﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻣﺎ ﺗﺮاﻧﻪ ﺑﺲ ﺑﻮﺩ
ﺣﺘﻲ آﺳﻤﻮﻧﻣﻮﻥ اﮔﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻮﺩ
ﺗﻮ ﺭﻭﺯاﻱ ﺩﻝ ﺑﺮﻳﺪﻥ و ﺷﻜﺴﺘﻦ
ﻭﻗﺘﻲ ﺭﻭﻣﻮﻥ ﻫﻤﻪ ي ﺩﺭا ﺭﻭ ﺑﺴﺘﻦ
اﻭﻧﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻗﺒﻠﻪ ي ﺩﻻﺷﻮﻥ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺑﻲ ﺗﻔﺎﻭﺗﻲ ﻧﺸﺴﺘﻦ
ﻛﺎﺵ ﺗﻮ اﻳﻦ ﺗﺎﺭﻳﻜﻴﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺎﺷﻦ
ﻭاﺳﻪ ﻫﻢ ﻳﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎﺷﻦ
اﻳﻨﺠﺎ ﺩﺳﺘﺎﻱ ﺗﺒﺮ ﭼﻪ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻪ
ﺑﺮﻑ و اﺯ ﺗﻦ ﺩﺭﺧﺘﺎ ﻣﻲ ﺗﻜﻮﻧﻪ
اﻭﻧﻜﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺩﻝ ﺩﺭﺧﺖ و
اﻧﮕﺎﺭﻱ ﺭاﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﺭﻭ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧه
اﺧﻪ ﺭﻳﺸﻪ ي ﺩﺭﺧﺘﺎ ﺗﻮ ﺯﻣﻴﻨﻪ
ﺗﺒﺮ اﻳﻨﺠﺎ ﺭﻳﺸﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻧﻤﻲ ﺑﻴﻨﻪ
 
37
ﻧﻤﻲﺧﻮاﻡ ﻛﻪ اﻳﻨﺠﻮﺭﻱ ﺑﺎﺷﻪ ﻫﻮاﺕ
ﻧﻤﻴﺨﻮاﻡ ﻛﻪ ﺑﺎﺭﻭﻧﻲ ﺑﺎﺷﻪ ﭼﺸﺎﺕ
ﺩﻳﮕﻪ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻦ اﺧﺮﺵ ﭼﻲ ﻣﻴﺸﻪ
ﺑﺰاﺭ ﺑﮕﺬﺭه ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺕ
ﺑﻪ ﻫﻴﭽﻲ ﺩﻳﮕﻪ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻦ ﺑﻌﺪ اﻳﻦ
ﺗﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺩﻭﻣﻮﻥ ﻋﺎﺷﻘﻴﻢ
ﺗﻮ اﻳﻦ ﺑﺎﺯﻱ ﻫﻴﭽﻜﻲ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﺎﺷﻪ
ﺑﻪ اﻳﻦ ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻣﻮﻥ ﺻﺎﺩﻗﻴﻢ
ﭼﺸﺎﺗﻮ ﺑﺒﻨﺪ و ﺑﻐﻞ ﻛﻦ ﻣﻨﻮ
ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺎﻱ ﻣﻦ ﻳﻪ ﻛﻢ اﺭﻭﻡ ﺑﮕﻴﺮ
ﻣﻴﺨﻮاﻡ اﺷﻚ و اﺯ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﺕ ﭘﺎﻙ ﻛﻨﻢ
ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻤﻮﻧﻲ ﺗﻮ ﺑﻐﻀﺖ اﺳﻴﺮ
ﺑﺪﻭﻥ اﻳﻨﻮ ﺗﺎ ﺁﺧﺮﺵ ﺑﺎ ﺗﻮاﻡ
ﺑﺪﻭﻥ ﻛﻪ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﻭاﺳﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺕ
ﺑﺪﻭﻥ ﺑﻌﺪ اﺯ اﻳﻦ ﻫﺮ ﭼﻲ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺑﻴﺎﺩ
ﻓﻘﻄ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﻣﻴﻤﻮﻧﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ
ﺁﺧﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺩﻟﺨﻮﺷﻲ ﻣﻨﻲ
ﺁﺧﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮاﺳﺘﻢ
ﺑﺪﻭﻥ ﻫﺮ ﭼﻲ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺑﻴﺎﺩ اﻳﻦ ﻭﺳﻄ
ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﭘﺎﻱ اﻳﻦ ﻋﺎﺷﻘﻲ ﻭاﺳﺘﻢ
ﭼﺸﺎﺗﻮ ﺑﺒﻨﺪ و ﺑﻐﻞ ﻛﻦ ﻣﻨﻮ
ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺎﻱ اﻳﻦ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺟﻮﻥ ﺑﮕﻴﺮ
ﺑﺰاﺭ ﭘﺎﻙ ﻛﻨﻢ اﺷﻜﺎﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﻣﻦ
ﻧﻤﻴﺨﻮاﻡ ﺑﻤﻮﻧﻲ ﺗﻮ ﺑﻐﻀﺖ اﺳﻴﺮ
 
38
ﻣﻦ و ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ و ﺑﺎﺭﻭﻥ
ﻣﻦ و ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ و ﺣﺴﺮﺕ
ﺗﻮ و ﺭﻭﺯاﻱ ﺑﻲ ﻣﻦ ﺷﺎﺩ
ﻣﻦ و اﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﻲ ﺳﺎﻋﺖ
ﻣﻦ و ﺩﻧﻴﺎﻱ ﺳﺮ ﺩﺭ ﮔﻢ
ﭘﺮ اﺯ ﺗﻜﺮاﺭ و ﺗﻜﺮاﺭﻱ
ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻥ و ﺭﻓﺘﻦ
ﻣﻴﺎﻥ ﺧﻮاﺏ و ﺑﻴﺪاﺭﻱ
ﻣﻦ و اﻳﻦ اﻳﻴﻨﻪ اﻳﻨﺠﺎ
ﻛﻪ ﻣﺜﻞ ﻟﺤﻆﻪ ﻫﺎﻡ ﺗﺎﺭﻩ
ﭼﺮا اﻳﻦ اﺳﻤﻮﻥ ﺑﻐﺾ و
ﺭﻭﻱ. ﮔﻮﻧﻢ ﻧﻤﻴﺒﺎﺭﻩ
ﺷﻜﺎﻑ ﺑﻴﻦ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮﻥ
ﻓﻘﻄ ﻳﻚ ﺣﺴﺮﺕ ﺳﺮﺩه
ﻫﻤﻮﻥ ﺣﺲ ﻏﺮﻳﺒﻲ ﻛﻪ
ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﻩ
ﺗﻮ اﻳﻦ ﺭﻭﺯاﻱ ﺑﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ
ﺗﻮ اﻳﻦ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺗﻜﺮاﺭﻱ
ﭼﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﺑﺎﺷﻲ
و ﺩﺳﺖ اﺯ ﻛﻴﻨﻪ ﺑﺮﺩاﺭﻱ
ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻡ و ﺷﻬﺮﻱ
ﻛﻪ ﺑﻲ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﺯﻧﺪﻭﻧﻪ
ﭼﻲ ﻣﻴﺨﻮاﺩ ﭘﻴﺶ ﺑﻴﺎﺩ ﻓﺮﺩا
ﻛﺴﻲ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻪ
ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩﻡ
ﭼﺸﺎﻡ ﺧﻴﺴﻪ ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺑﻪ
ﺗﻮ ﺳﻴﻨﻢ ﻳﻪ ﺩﻝ اﻣﺎ
ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﻴﻜﻮﺑﻪ
 
39
ﮔﺎﻫﻲ ﭘﺮ اﺯ ﻋﺸﻘﻢ ﻫﺮﺯﮔﺎﻫﻲ ﭘﺮ اﺯ ﻧﻔﺮﺕ
ﮔﺎﻫﻲ ﺷﺒﻴﻪ ﻣﺎﻫﻴﺎﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺧﺎﻛﻢ
ﮔﺎﻫﻲ ﺻﺪاﻳﻢ اﻭﺝ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ عشق
ﮔﺎﻫﻲ ﻣﺜﺎﻝ ﻏﻨﭽﻪ اﻱ ﺑﺮ ﮔﻮﺭ , ﻏﻤﻨﺎﻛﻢ
ﺗﺼﻮﻳﺮﻫﺎﻱ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗغييرند
ﮔﺎﻫﻲ ﭘﺮ اﺯ اﺯاﺩﻱ و ﮔﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﺯﻧﺠﻴﺮﻧﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭا ﺑﺮ ﺗﻮ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻟﺨﻮﺷﻲ ﺭا اﺯ ﺗﻮ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ
ﺭﺩ ﻣﻴﺸﻮﻡ اﺯ ﺭﻭﻱ ﻧﻌﺶ ﮔﻮﺵ ﻣﺎﻫﻴﻬﺎ
ﺩﻝ ﻣﻴﺪﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ اﻭاﺯي ﻛﻪ ﺩﺭﻳﺎ ﺯاﺩ
ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺳﺮﺩ آﻥ ﻧﻬﻨﮕﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﮔﻞ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺳﺖ
ﻳﺎ ﺑﺮﮒ ﭘﺎﻳﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ اﻓﺘﺎﺩ
ﭘﺎﻳﻴﺰ ﺭا ﺧﻄ ﻣﻴﺰﻧﻢ اﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﻡ
ﻓﺼﻞ ﺑﻬﺎﺭ ﺳﺒﺰ ﺭا اﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻡ
ﺗﺎ ﻓﺼﻠﻬﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺑﺎﺷﺪ
اين ميشود تقديرم و اينگونه ميميرم
 
40
ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﻣﻴﺴﭙﺎﺭﻱ ام
اﺯ ﻳﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ اﻱ ﻛﻪ ﻣﺮا ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺭﻱ اﻡ
ﺻﺪ ﻫﺎ ﻓﺮﻭﻍ ﭘﻮﭺ و ﺩﺭﻭﻍ اﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺻﺤﻦ ﺧﺎﻧﻪ اﻱ اﻳﻴﻨﻪ ﻛﺎﺭﻱ اﻡ
ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻧﻮﺳﺖ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺮ ﺩﺭ ﮔﻤﻲ ﻣﻦ
اﺗﺶ ﺑﻴﺎﺭ ﻣﻌﺮﻛﻪ ﺑﺪ ﺑﻴﺎﺭﻱ اﻡ
اﺯ ﺣﺮﻑ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﮔﺮﻳﺰاﻥ و ﺧﺴﺘﻪ اﻡ
اﺯ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮاﻥ ﺩﻳﺎﺭﻡ ﻓﺮاﺭﻱ اﻡ
ﺑﻴﺮاﻫﻪ ﻣﻲ ﺭﻭﻧﺪ و ﺑﻪ ﺑﻴﺮاﻫﻪ ﻣﻲ ﻛﺸﻨﺪ
اﻳﻦ ﺷﺎﻫﺪاﻥ ﺭﻭﺯ و ﺷﺐ ﺑﻴﻘﺮاﺭﻱ اﻡ
ﺳﺮﻭﻡ ﻛﻪ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﻛﻼﻏﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺩﻟﻢ
اﺷﻜﻢ ﻛﻪ اﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻏﺮﻳﺒﺎﻧﻪ ﺟﺎﺭﻱ اﻡ
ﺁﻩ اﻱ ﻏﺮﻳﺒﻪ اﺯ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺑﮕﺬر و ﺑﺮﻭ
ﺩﺭ اﻧﺘﻆﺎﺭ ﻳﻚ ﻋﻤﻞ اﻧﺘﺤﺎﺭﻱ اﻡ
 
41
ﻣﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺴﺘﻢ
ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻏﻢ اﺳﻴﺮﻩ
ﻳﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﻐﺾ ﻏﺮﻳﺒﻲ
ﻛﻪ ﺗﻮﻱ ﮔﻠﻮ ﻣﻴﻤﻴﺮﻩ
ﻣﻦ ﺻﺪاﻱ اﺳﻤﻮﻧﻢ
ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﻴﺒﺎﺭﻩ
ﻧﻤﻴﺨﻮاﻡ ﺭﻧﮕﻴﻦ ﻛﻤﻮﻧﻮ
ﻫﻴﭽﻜﺴﻲ ﻳﺎﺩﻡ ﺑﻴﺎﺭﻩ
ﺩﺳﺘﺎﻱ ﻣﻦ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﻮﻧﻪ
ﻭاﺳﻪ ي ﺩﻟﺨﺴﺘﮕﻴﻬﺎﺕ
ﮔﺎﻫﻲ ﻫﻢ ﻳﻪ ﺳﺪ ﻣﻌﺑﺮ
ﻭاﺳﻪي ﺭﻳﺨﺘﻦ اﺷﻜﺎﺕ
ﻣﻦ ﻳﻪ ﺗﻜﺮاﺭ ﻏﺮﻳﺒﻢ
ﺗﻮﻱ ﮔﻮﺵ ﺷﻌﺮ ﺩﺭﺩﻡ
اﻭﻥ ﺗﺮاﻧﻪ اﻡ ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ
ﺑﻐﻀﻤﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﺮﺩﻡ
ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﺧﺴﺘﮕﻴﻬﺎ
ﺟﻨﮕﻞ و ﻭاﺭﻭﻧﻪ ﮔﺸﺘﻢ
ﻫﺮ ﭼﻲ ﺭﻓﺘﻢ اﺷﺘﺒﺎﻫﻲ
ﺁﺳﻤﻮﻧﻮ ﺑﺮ ﻧﮕﺸﺘﻢ
اﻭﻥ ﻭﺭ ﺩﻳﻮاﺭ ﺷﻌﺮﻡ
ﺭد ﭘﺎﻱ ﻳﻪ ﺟﻨﻮﻧﻪ
ﭘﺸﺖ ﺷﻴﺸﻪ اﺗﺎﻗﻢ
ﺳﺎﻳﻪ اﻱ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﺮﻭﻧﻪ
ﺳﺎﻳﻪ اﻱ ﻛﻪ ﺯﺧﻢ ﺷﺐ ﺭﻭ
ﺭﻭ ﺳﻴﺎﻫﻴا ﻛﺸﻴﺪﻩ
ﻳﻪ ﺑﻐﻞ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﭼﻴﺪﻩ
ﺳﺮ ﻣﺎﻫﻮ ﺳﺮ ﺑﺮﻳﺪﻩ
ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺯﻱ ﺑﺎﺯﻡ
ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﺎﺯﻡ
ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ. ﺗﻮاﻳﻦ ﺑﺎﺭ
ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﺗﺮ ﻣﻴﺒﺎﺯﻡ
 
42
 

تو این قدرها هم که فکر می کنی
ما دنیامون از همدیگه دور نیست
بهونه نیار ، عاشقم نیستی
عزیز دلم عاشقی زور نیست

بهونه نیار و بزن حرفتو
بگو بازی بوده همه ماجرات
خجالت نکش خیلی راحت بگو
بگو که از اول نبودم باهات

دیگه خط بزن اسممو از لبت
فقط توی دنیام دیگه پا نذار
هوای نفس هامو سمی نکن
دیگه خاطراتت رو یادم نیاز

تموم شبایی که ما هر دو تا
ستاره می چیدیم از این آسمون
حواست یه جای دیگه بود و من
همه ش غرق بودم تو احساسمون

نمی دونی این اشک توی چشام
چقد درد داره روی گونه هام
یه چند سالیه وقتی حرف می زنم
یه بغضی می شینه تو رد صدام

یه چند سالیه ساحل چشم من
مث روزای سرد بارونیه
یه چند وقتیه سرزمین دلم
ندیده بهار و زمستونیه

می دونی چی از این همه بدتره؟
همین که هنوزم تو کابوسمی
آخه لعنتی من چه جوری بگم
تو شیرینی اولین بوسه می

الهه قنبری

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.